هانی در یک روز بد و حادثه تلخ (دی ماه 93)
همه چی خوب بود و منم مثل همیشه شاده شاد هر وقت پیچ هایه دوچرخم شل میشه از بابایی یاد گرفته بودم که خودم درستش کنم من ادا در میارم و مامانی ازم عکس میگیره تا اینکه روز شنبه بعد از ظهر مورخ 13 دی ماه این اتفاق بد برام افتاد پنج دقیقه قبل از اینکه مامانی از سرکار بیاد ؛ به مامان بزرگم گفتم میخوام برم مغازه و توی راه که داشتم میرفتم یک شیشه دیدم و زدم زمین شکوندمش و شیشه انگشت کوچیکمو بدطوری برید مامان بزرگم پرید منو بغل کرد برد خونه و یک دستمال دور دستم کرد ولی خیلی خون میریخت و همون لحظه مامانی رسید و شروع کرد گریه کردن من دیدم مامانم ناراحته گفتم گریه نکن من خوبم و ناراحت نباش و کلی معذر...
نویسنده :
از زبان هاني
19:27





